مقاله بیماری عکس

ادبیات داستانی آموختنی است؟

سخنراني رضا اميرخاني در جشنواره ادبيات داستاني بسيج کرمان

ادبيات داستاني آموختني‌ است؟

سنت غلط و کهنه‌اي در اين ملک از دوره بازگشت تا به حال جا افتاده است و آن هم جلسه‌هاي ادبي است.
ادبيات داستاني آموختني است؟*قطعا در ادبيات داستاني هم نويسنده واجد نوعي از دانايي است اما آنچه نويسنده مي‌داند با آنچه عالم آکادميک مي‌داند، از يک جنس نيستند. در تفاوت دانايي‌ها، علماي کلام چند نوع دانايي را برمي‌شمارند.
اول- علم گزاره‌اي (Propositional knowledge): علم گزاره‌اي يعني عالم شدن به صدق گزاره‌اي به صورت باور صادق موجه (قابل توجيه). اين علم را از جنس «مي‌دانم اين گزاره را که» مي‌دانند (Knowing that). عالم آکادميک اين نوع از دانايي را دارد. يعني مثلا منجم مي‌گويد مي‌دانم که «زمين به دور خورشيد مي‌چرخد» و براي اين گزاره توجيه هم دارد.

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 7 آگوست 2011
  • بدون نظر
  • نگاه به ادبیات کودکان از دید صمد بهرنگی

    نویسنده: نا مشخص

    نگاه به ادبیات کودکان از دید صمد بهرنگی

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 27 جولای 2011
  • بدون نظر
  • قاتل پرتقال خور

    جنایتکاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
    چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
    او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود.
    بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
    دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
    بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و…. پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
    میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم

    سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
    این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی می خواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

    آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه در مقابل مغازه به چشمش خورد.
    میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
    عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
    زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.

    عکس العمل مرد پرتقال فروش

    میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
    پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
    سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
    او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
    دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
    او ناگهان ایستاد و با کمال تعجب چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
    موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : “آن روزنامه را من پیش تو گذاشته بودم، حالا برو پشتش را بخوان”.
    سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

    میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
    بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!!

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها:
  • نوشته: gloria
  • تاریخ: 11 جولای 2011
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • من که می‌دانم او چه کسی است!

    پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
    پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد.
    پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
    پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
    پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!
    پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟
    پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:
    اما من که می‌دانم او چه کسی است..!

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها:
  • نوشته: gloria
  • تاریخ: 11 جولای 2011
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • اطلاعات مهربان

    وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

    قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا

    بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

    ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا

    بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

    دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا

    انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

    تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا

    صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا

    انگشتم درد گرفته …. حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

    پرسید مامانت خانه نیست ؟

    گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

    پرسید خونریزی داری ؟

    جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

    پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

    گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

    صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

    یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا

    صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا

    پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا

    بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا

    سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا

    روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا

    پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

    فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا

    وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا

    وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا

    احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا

    ()()()()()() ()()

    سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

    صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا

    ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

    سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا

    خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

    گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا

    به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا

    گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

    ()()()()()() ()()

    سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

    یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا

    گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

    پرسید : دوستش هستید ؟

    گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا

    گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا

    قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا

    صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند … خودش منظورم را می فهمد .ا

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها:
  • نوشته: gloria
  • تاریخ: 11 جولای 2011
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • نگاهی بر ادبیات کودک در جهان

    نگاهی بر ادبیات کودک در جهان
    کودک و کتاب

    تعیین تاریخ دقیق ادبیات کودکان به معنای عام آن کار چندان ساده ای نیست . ولی شاید بتوان گفت قرن هفدهم را می توان آغاز تالیف کتاب کودک دانست . از جمله کتاب های این دوره کتاب ” جهان در تصویر ” در سال 1654 توسط ” آموس کمینوس “به چاپ رسید و در آن کودک را به عنوان فردی مستقل مورد بررسی قرار داد. در سال 1671 یک روحانی به نام ” جیمز جانی وی ” در انگلیس نخستین کتاب مخصوص کودکان با عنوان ” یادگاری برای کودکان ” را به رشته ی تحریر در آورده و عقاید مذهبی را به عنوان بهترین ابزار جلوگیری از ترس تلقین کرد .
    در سال 1678 ، ” جان بانیان ” کتابی با عنوان ” پیشرفت زوار ” تالیف کرد . در این کتاب ، علاوه بر آموزش مذهبی ، به آموزش اخلاقی نیز توجه شده و قابل استفاده بزرگسالان و خردسالان بود . در سال 1697 داستان های ساده ای مخصوص کودکان در فرانسه منتشر شده یکی از معروف ترین نویسندگان این داستان ” پرولت ” نام دارد . در سال 1762 ” ژان روسو ” در فرانسه کتاب ” امیل ” را نتشر ساخت و در قرن هجدهم گام های مهم و موثری در این باره برداشته شد و تحولاتی در رواج افکار و تغییرات انقلابی در نظرات مردم به ویژه مردم به وجود آمد .

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 22 ژوئن 2011
  • بدون نظر