مقاله بیماری عکس

عکس و گفتگوي خواندني با كاوه سماك باشي ***

 

كاوه سماك باشي :شهرت دنياي عجيبي است

ThumbNail.jpg

كاوه سماك‌باشي يكي از بازيگران نسل جوان ايران است او در سال‌هاي اخير بيشتر در مجموعه‌هاي تلويزيوني بازي كرده است و توانسته خود را به مخاطبين جعبه جادويي بشناساند.

كاوه سماك‌باشي يكي از بازيگران نسل جوان ايران است او در سال‌هاي اخير بيشتر در مجموعه‌هاي تلويزيوني بازي كرده است و توانسته خود را به مخاطبين جعبه جادويي بشناساند. از وي هم‌اكنون سريال عمليات 125 در حال پخش است، به همين بهانه با او گفتگويي انجام داديم كه گزيده‌اي از آن را خواهيد خواند.

بيوگرافي
متولد فروردين سال 1359 و دانشجوي ترم آخر مهندسي مكانيك هستم، يك خواهر كوچكتر از خودم به اسم «تارا» دارم، در يك خانواده دوست‌داشتني و بسيار با محبت بزرگ شدم. پدرم محمود سماك‌باشي از صدابردارهاي قديمي و مادرم هم فرهنگي است.

دوران كودكي
وقتي بچه بودم خيلي شيطون و بازيگوش بودم، تو مدرسه هم هميشه جزو شيطون‌ترين بچه‌ها بودم چند باري هم به خاطر همين شيطنتم از كلاس اخراج شدم، اما چون بچه درسخواني بودم هر بار بخشيده مي‌شدم.

خصوصيات اخلاقي
در كل آدم جدي هستم و برعكس نقش‌هايي كه تا به حال ايفا كردم اصلا احساساتي و خيلي اهل شوخي كردن نيستم اما خدا نكند، روي دنده شوخي كردن بيفتم آن وقت… اصلا اهل غيبت كردن نيستم و تا به حال هم بد كسي رو نخواستم برعكس چهره‌ام، آدم متكبر و مغروري هم نيستم!

ازدواج
هنوز مجردم و فعلا هم قصد ازدواج ندارم، دوست دارم همسرم فرد روراست و صاف و صادقي باشد و در زندگي هميشه همراهم باشد.

ديده شدن
اكثر كساني كه وارد حرفه بازيگري مي‌شوند ميل به ديده شدن در آنها وجود دارد، شهرت، دنياي عجيبي است و در آن كشش خاصي وجود دارد با تمام مشكلاتي كه وجود دارد من شهرت را دوست دارم اما گاهي اوقات شهرت باعث مي‌شود آدم در مكان عمومي معذب باشد. من مدت‌هاست كه از غذا خوردن در رستوران لذت نمي‌برم چرا كه مجبورم سنگيني نگاه ديگران را دائم احساس مي‌كنم. اوايل وقتي به بيرون مي‌رفتم و مي‌ديدم آدم‌هايي را كه من نمي‌شناسمشان خيلي راحت با من برخورد مي‌كنند و با من صميمي هستند برايم جالب حتي عجيب بود اما الان با اين قضيه به خوبي كنار آمدم.

خوشبختي
من خوشبختي در كار را زماني مي‌بينم كه اگر فردي كتاب سينما را ورق مي‌زند از من به نيكي ياد كند و در بازيگري به ماندگاري برسم تو زندگي شخصي‌ام هم خوشبختي را در آرامش داشتن مي‌بينم.

دوست و رفيق
در كل آدم رفيق‌بازي نيستم و تعداد دوستانم محدود و اكثر دوستانم هم همكلاسي‌هاي دوران دبيرستانم هستند چون معمولا با كساني كه قبل از شهرت با آنها دوست شدي صرفا تو را به خاطر خودتت مي‌خواهند اما… به همين خاطر سعي كردم ارتباطم را با آنها محدود كنم در ميان افراد مشهور هم با پژمان بازغي، حسام نواب‌صفوي، مهدي مقدم، حميد عسگري، علي لهراسبي و… دوست هستم.

تابلو نقاشي
اگر قرار بود يك تابلو نقاشي بكشم دريا رو مي‌كشم چون دريا خيلي آرام و باوقار است، من هميشه به آرامش دريا حسادت مي‌كنم چون خودم آدم عجولي هستم، مثلا هر وقت كه با دوستام مي‌رم ماهيگيري همين كه پنج دقيقه گذشت حوصلم سر مي‌ره. تو خونه هم هر وقت مي‌خوام يه فيلمنامه را بخوانم هر چند دقيقه يك بار بلند مي‌شوم چون از سكوت بدم مي‌آيد.

بهترين و بدترين
بهترين اتفاقي كه تو زندگي‌ام افتاده، داشتن يك خانواده خوب و صميمي و تو كار هم همكاري با بهروز افخمي است و بدترين اتفاق زندگي‌ام فوت دايي بزرگم بود…

خوانندگي
من دوستان خواننده زيادي دارم، خودم هم يك ته صدايي دارم و چند سال قبل هم تيتراژ يك برنامه تلويزيوني به اسم رژان را خواندم، اما خب الان تصميم گرفتم تمركزم را تنها روي بازيگري‌ام بگذارم چرا كه فعاليت در دو زمينه باعث مي‌شود كه تمركز از بين برود و نتوانم در هيچ كدام موفق شوم به همين خاطر ترجيح دادم كه فعلا تمركزم را روي بازيگري بگذارم.

نقش اصلي
شروع فعاليت من در عرصه بازيگري به گونه‌اي بوده كه از ابتدا نقش‌هاي تاثيرگذار و كليدي به من مي‌رسيد، به همين خاطر ترجيح مي‌دهم كه در كارهايم ايفاگر نقش اصلي باشم اكثر نقش‌هايي هم كه به من پيشنهاد مي‌شود نقش اول است، امسال سال بسيار پركاري را پشت سر گذاشتم و هم در تلويزيون در بخش سريال و تله فيلم و هم درسينما كارهاي زيادي را آماده پخش و اكران دارم.

گريم متفاوت
عده‌اي از من مي‌پرسند فكر نمي‌كني اين پركاري تو باعث شود كه چهره‌ات براي مردم تكراري شود من هم در جواب به آنها گفتم: من براي اينكه با اين مسئله مواجه نشوم سعي كردم تا آنجا كه مي‌شود از گريم‌هاي متفاوت استفاده كنم، گريم اگر خوب و متفاوت باشد به بازيگر كمك زيادي مي‌كند.

,b> نقش وسوسه‌برانگيز
تا به حال فيلم‌هاي زيادي را ديدم كه دلم خواسته جاي بازيگر نقش اصلي‌اش باشم اما خب چند وقت پيش كه فيلم «هميشه پاي يك زن در ميان است» را ديدم از نقشي كه مهران مديري بازي كرد خيلي خوشم آمد و دوست داشتم همسن ايشان باشم و چنين نقشي را بتوانم بازي كنم.

funpatogh . com

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 22 دسامبر 2011
  • بدون نظر
  • ژاله علو

    نام: ژاله علو

    تاریخ تولد: 1306

    ………………………………………..

    متولد اول فروردین ماه 1306 در تهران.

    فارغ التحصیل دانش سرای مقدماتی تهران وفارغ التحصیل هنرستان هنر پیشگی تهران.

    شروع فعالیت از سال 1327 با تئاتر.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 4 جولای 2011
  • بدون نظر
  • سروش گودرزی

    نام: سروش گودرزی

    تاریخ تولد: 1353

    ………………………………………..

    متولد 1353 در تهران. فارغ التحصیل رشته کامپیوتر (سخت افزار) از دانشگاه آزاد تهران

    با بازی در فیلم پارتی (سامان مقدم – 1379) به سینما‌ آمد. مدتی  بعد از بازی در فیلم پارتی، در مجموعه پرطرفدار خط قرمز (قاسم جعفری – 1380) بازی کرد و به شهرت رسید.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 30 ژوئن 2011
  • بدون نظر
  • بهزاد فراهانی

    نام: بهزاد فراهانی

    تاریخ تولد: 1323

    پدر شقایق فراهانی و گلشیفته فراهانی

    ………………………………………..

    متولد 1354 در کرمان. فارغ التحصیل رشته تدوین از مرکز اسلامی  آموزش فیلمسازی. دوره بازیگری را در کلاسهای کارگاه آزاد بازیگری  گذراند.

    با حضور در فیلمهای ملاقلی پور به سینما راه یافت. بازی در نقش امیربهادر در اپیزود اول فیلم نسل سوخته او را به عنوان بازیگری توانا معرفی کرد. اما شاید با حضور در مجموعه تلویزیونی غریبه بود که شناخته شد. آخرین حضور سینمایی او بازی در نقش کوتاهی در فیلم قارچ سمی ساخته ملاقلی پور است.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 24 ژوئن 2011
  • بدون نظر
  • شيـفـته بنـيامين هـستم

    روبه‌رويش كه مي‌نشيني، شباهت‌ زيادي به عمويش «حسين ياري» دارد، او جوان موفقي است كه از دوران نوجواني به هنر تئاتر علاقه وافري داشت. و توانست پله‌هاي ترقي را طي كند. او هم مانند عمويش از مصاحبه فاصله مي‌گيرد، اما راضي شد كه با ما مصاحبه كند و گفت كه تاريخ اين مصاحبه سه تا شش ماه اعتبار دارد… با او بيشتر در مورد سريال حضرت يوسف(ع) گفتگو كرديم، چرا كه در قسمت‌هاي آخر اين مجموعه حضوري پررنگ داشته و مي‌تواند ناگفته‌هاي زيادي به همراه خاطرات زيادي مجموعه برايمان بگويد. گرچه گوشه‌اي از اين مصاحبه به زندگي او هم پرداخت، به خصوص اينكه رشته تحصيلي‌اش «علوم سياسي» است، اما حالا به عنوان يك بازيگر جوان در عرصه هنر كشور فعاليت مي‌كند. با شما پس از پايان سريال هم مي‌توانيد او را از تلويزيون ببينيد، روزهاي فرد، برنامه «صبح عالي بخير» از شبكه اول ساعت 15/8 صبح…

    FunPatogh.com Community For Persians

    بيو‌گرافي

    در 26 فروردين سال 59 به دنيا آمدم، ليسانس علوم سياسي از دانشگاه تهران دارم. يك برادر به نام شُعِيب دارم كه از من كوچكتر است. پدرم كارمند امور بين‌الملل وزارت ارشاد و مادرم محقق علوم ديني است و تحصيلات او در زمينه اديان است…

    شايد اسامي ما براي شما سوال‌برانگيز باشد، اما پدرم هميشه دوست داشت كه نام‌ فرزندانش عربي و بر وزن «فُعِيل» باشد، به همين خاطر نام‌ ما را «زُهِير و شُعِيب» گذاشت، البته نام خودشان «محمد اسماعيل» است…

    پس از پايان درسم، اول رفتم خدمت سربازي اما از 14، 15 سالگي به تشويق عمويم «حسين آقا»، به كلاس‌هاي كارگرداني در انجمن سينماي جوان رفتم و پس از مدتي ديپلم كارگرداني گرفتم. سپس، چند فيلم كوتاه ساختم. آن زمان هنوز در دبيرستان تحصيل مي‌كردم، مطالعاتم در رابطه با مقوله سينما و تئاتر زياد بود، در دبيرستان كمي حرفه‌اي‌تر تئاتر كار كردم، تا جايي كه يك تئاتر در تالار آويني دانشكده هنرهاي زيبا، اجرا مي‌كردم. دوستي در دوران دبيرستان داشتم به نام «روزبه حسيني» كه به من مي‌گفت: بيا اين تئاتر را در تالار شهر هم اجرا كنيم. آن زمان يك معلم تاريخ داشتيم به نام مجيد شريف خدايي كه از قضا ايشان مدير مركز هنرهاي نمايشي هم بود. روزبه يك متن را به ايشان نشان داد و گفت مي‌خواهيم آن را كار كنيم. او هم ما را حمايت كرد و به ما اجازه اجرا داد. نام آن كار «سهراب اسب و سنجاقك» كه من نقش سهراب را بازي مي‌كردم و از همان زمان، تئاتر به شكل جدي‌تري شروع شد. حتي در دوره ليسانس و سربازي هم تئاتر ادامه يافت و با دوستان خوبي چون افشين هاشمي و محمود استادمحمد كار كردم…

    صبح عالي بخير

    سه سال پيش به شكل توليدي در يك برنامه صبحگاهي از شبكه دوم به نام «بيدار شو، آفتاب شد» مجري‌گري را تجربه كردم، طي آن دو ماه، يك روز من مجري بودم و يك روز هم خانم ژيلا صادقي… يك برنامه صبحگاهي بسيار خوبي كه در واقع به شكل «مجري – بازيگر» پخش مي‌شد. اما چندي پيش سر تئاتر «شكار روباه» بودم از برنامه «صبح عالي بخير» كه از شبكه اول پخش مي‌شود، آمده بودند گزارش تهيه كنند، آنجا بود كه به من پيشنهاد دادند راجع به شغل خودم يك روز در ميان، به مدت 20 دقيقه برنامه اجرا كنم. من هم ديدم كه اين نوع اجرا به حرفه‌ام نزديكتر است، قبول كردم، كه تجربه خوبي هم بود. از گذشته هم دوست داشتم كه در كار تحليل و نقد حضور داشته باشم، اين شد كه ما هم جزوگروه شديم «صبح عالي بخير»… بايد بگويم كه اجراي برنامه زنده سخت است، چرا كه وقتي شما مقابل دوربين برنامه زنده قرار مي‌گيري، كاملا حضور مردم را احساس مي‌كني، البته اگر بخواهم از سختي‌هاي ديگر اجرا بگويم، يكي اينكه در گوشي دائما به تو مي‌گويند كه اين دوربين را نگاه كن، آن دوربين را نگاه كن يا مطالبي ديگر كه گوشزد مي‌كنند، از اين رو بايد سريعا بتواني «تجزيه تحليل» كني. من در اين برنامه كه از ساعت 6 تا 9 صبح هر روز از شبكه اول پخش مي‌شود، روزهاي فرد بين ساعات 8:15 تا 8:35 حضور دارم… و هيچ وقت هم اشاره نكردم كه من بازيگر نقش بنيامين هستم.
    عمويم، مشاور خوبي است

    پس از اينكه وارد حيطه بازيگري شدم و به نوعي كارم روي غلتك افتاد، عمويم «حسين آقا» خيلي به من كمك و مرا راهنمايي كرد. من هميشه سعي كردم از او كمك بخواهم. در دوران نوجواني زماني كه فيلم كوتاه مي‌ساختم، به اولين كسي كه نشان مي‌دادم، عمويم بود، اگر در تئاتري بازي مي‌كردم، به ديدن تئاترهايم مي‌آمد. از طرفي عمويم با اينكه گزيده كار است، اما به خوبي فضاي سينما و تئاتر را مي‌شناسد. اگر بد بازي كنم، خيلي سريع و رك به من مي‌گويد. در مهماني‌هاي فاميلي هم، از بس با هم در مورد سينما صحبت مي‌كنيم، حوصله همه را سر مي‌بريم، اجازه بدهيد به صورت كلي بگويم، من از داشتن چنين مشاور خوبي به خودم مي‌بالم، شما اگر هزار دانش هم داشته باشيد، اما مشاور يا مشاوران خوبي نداشته باشيد، شايد هيچ وقت نتوانيد به پيشرفت برسيد، گرچه من هنوز اول راه هستم، حالا كه صحبت به مشاوره كشيد، چيزي به ذهنم خطور كرد كه اجازه بدهيد بگويم.
    علي دايي براي من شخصيت بسيار ارزشمندي است، حالا كار ندارم كه در اين روزهاي اخير، مورد بي‌مهري قرار گرفته است، من به اعتماد به نفس و عنايتي كه خداوند به او داده، شك ندارم. هميشه اين جمله او را به ياد دارم كه مي‌گفت: «من فوتباليست عادي بودم، اما چون مشاوران خوبي داشتم، توانستم پيشرفت كنم» به نظر من بازيكنان فوق‌العاده‌اي هم در اين ورزش بودند كه خيلي زود فراموش شدند.

    چرا علوم سياسي؟

    من ديپلم علوم انساني داشتم. پدر و مادرم شديدا مي‌ترسيدند كه من به خاطر علاقه‌ام به هنر از درس غافل شوم، در صورتي كه من در دبيرستان نمرات بسيار خوبي مي‌گرفتم. هر وقت به همراه پدر و مادرم از كنار دانشگاه تهران عبور مي‌كرديم، آنان به من مي‌گفتند، ما نمي‌دانيم، تو دوست داري چه كاره شوي؟ اما از در اين دانشگاه بايد داخل شوي. ما دلمان مي‌خواهد فارغ‌التحصيل اين دانشگاه شوي! از طرفي خود من هم زياد به كنكور فكر نمي‌كردم، اما طي دو ماه تا حدي درس خواندم كه رتبه‌ام در كنكور سراسري سال 77 شد 348… مدت دو ماه، روزي، 17 ساعت درس مي‌خواندم. طي اين مدت اصلا از منزل خارج نشدم و 20 كيلو هم اضافه وزن پيدا كردم. چون كارم شده بود، خواندن و خوردن… ابتدا علاقه‌اي به اين رشته نداشتم چون به خاطر پدر و مادرم به اين رشته رفتم، اما كم‌كم به علم سياست علاقه‌مند شدم. پس از اينكه ليسانس گرفتم، ديگر پدر و مادرم كاري به من نداشتند و مرا آزاد گذاشتند تا به دلمشغولي‌ام، يعني هنر برسم، البته بگويم در دوران دانشگاه هم، كار تئاتر مي‌كردم، ضمن اينكه در همان زمان تحصيل، عمويم به من گفت كه آقاي سلحشور مي‌خواهد اصحاب كهف كه بعدها نامش «مردان آنجلس» شد را كليد بزند. من قرار است در آن بازي كنم، تو هم بيا تست بده، من هم تست دادم و به من نقش پسر ماكسيميليان را دادند كه فكر كنم شش سكانس بود و من مقابل دوربين حرفه‌اي «مازيار پرتو» قرار گرفتم كه براي من تجربه لذت‌بخشي بود. در سريال «مريم مقدس(س)» هم در يك سكانس بازي كردم، در آن سريال نقش جبرئيل را بازي كردم. سپس سريال امام حسين(ع) به كارگرداني شهريار بحراني(كارگردان مريم مقدس (س)) به من پيشنهاد شد، دو ماه هم فيلمبرداري شد، اما بعدها بنا به دلايلي عوامل از ساخت كار صرف‌نظر كردند، در همان سريال بود كه من اسب‌دواني و تيراندازي و… را براي پروژه‌هاي تاريخي ياد گرفتم. بعد هم كه سريال يوسف(ع) در همان مراحل پيش توليد به من پيشنهاد شد… از همان ابتدا قرار بود در نقش «بنيامين» بازي كنم… هنوز فيلمبرداري سريال آغاز نشده بود كه قراردادم را نوشتم، اما به من گفتند كه يك سال ديگر تصويربرداري تو‌ آغاز خواهد شد كه همين‌گونه هم شد. طي آن يك سال هم در چند فيلم تلويزيوني بازي كردم و البته تئاتر هم كار كردم… اين بود حكايت بازيگر شدن من…

    شيفته بنيامين

    من شيفته نقش «بنيامين» بودم! مي‌خواهم حكايتي برايتان بازگو كنم كه عين واقعيت است. تازه مدرسه رفته بودم كه يك روز پدرم به من گفت: بايد قرآن خواندن را ياد بگيري. با اينكه بايداز ابتدا و صفحه اول قرآن به من مي‌آموخت، ناخودآگاه قرآن را باز كرد و «سوره يوسف(ع)» آمد، به من گفت: بخوان و فردا براي من روخواني كن. همين مسئله باعث شد كه پدرم داستان يوسف(ع) را برايم تعريف كند… همان زمان هم كه داستان را تعريف كرد، خدا شاهد است، كه من شيفته برادر كوچك يوسف(ع) شدم. از اين رو وقتي كه سال‌ها بعد اين نقش را به من پيشنهاد دادند، تعجب كردم، خاطرات آن روز براي من تداعي شد، به همين خاطر سريعا پذيرفتم. نكته ديگر در مورد اين نقش گريم آن بود كه چهره‌اي معصومانه به بنيامين داده بود… البته پلان‌هايم با يوسف كم بود.

    من و مصطفي

    در سكانسي با مصطفي كه همان وصالمان بود، بايد گريه مي‌كرديم و اين گريه هم بايد طبيعي مي‌بود. آن پلان جور درنمي‌آمد، سرتان را درد نياورم، 7، 8 بار من گريه كردم و 10، 12 بار هم مصطفي زماني. هر بار مي‌گفتيم كه خدا كنه اين آخريش باشه كه اتفاقا پلان خوبي هم از آب درآمد.بگذاريد يك خاطره ديگر از مصطفي بگويم: روزي كه من رفتم و قرارداد بستم، هنوز بازيگر نقش يوسف(ع) انتخاب نشده بود گويا قرار بود، ابتدا يك بازيگر غيرايراني اين نقش را بازي كند، از طرفي از همه اشخاصي هم كه ادعا داشتند چهره‌اي زيبا دارند، عكس گرفته بودند. روزي كه من آنجا بودم، فكر كنم چيزي بين پانصد، ششصد عكس روي ميز آقاي سلحشور بود كه او داشت آنها را مي‌ديد، زمان خداحافظي از آقاي سلحشور، بين آن همه عكس، تصوير مصطفي به چشمم آمد، حسي به من گفت كه او نقش يوسف(ع) را بازي خواهد كرد. از طرفي آن زمان مصطفي در حالت تعليق بود و به همراه تعدادي ديگر از افراد كانديداي اين نقش در حال آموزش سواركاري و شمشيرزني بود. من كه نمي‌دانستم قرار است او انتخاب شود، به مصطفي گفتم كه تو نقش يوسف(ع) را بازي خواهي كرد، پس از مدتي كه او براي بازي در اين نقش انتخاب شد، يادآوري كرد كه پيش‌بيني من را فراموش نكرده است!

    شاگرد اصغر حاجيلو

    در نوجواني در تيم پايه‌اي صنايع دفاع بازي مي‌كردم و مربي من هم اصغر حاجيلو، بازيكن سابق تيم ملي و استقلال بود. اما در حال حاضر هفته‌اي يك بار فوتبال بازي مي‌كنم، بيشترش هم با عمويم به فوتبال مي‌روم…

    FunPatogh.com Community For Persians

    هيچ وقت يادم نمي‌رود

    مي‌خواهم خاطره‌اي بگويم كه هيچ وقت يادم نمي‌رود. در زمان فيلمبرداري سريال يوسف(ع)، من از سرويسي كه به دنبالم مي‌آمد، جا ماندم. منزلم سيدخندان بود، محل فيلمبرداري كجا بود؟كيلومتر 20 جاده قم – زنگ زدم آژانس بيايد، چون كه بايد سريع مي‌رفتم، سكانسم هم همان بود كه آن جام را نزد بنيامين پيدا مي‌كنند و آغاز فيلمبرداري هم با من شروع مي‌شد، از طرفي مدت گريم من هم يك ساعت و نيم طول مي‌كشيد. ساعت 30/4 صبح بود، وقتي كه به راننده آژانس گفتم مي‌خواهم جاده قم بروم، كمي ترسيد و گفت: براي چي آنجا مي‌خواهي بروي؟ من كه ديدم او ترسيده، شيطنتم گل كرد و به خودم گفتم، به او چيزي نگويم تا در شك بماند. ماشين كه حركت كرد، به من گفت: فرودگاه مي‌خواهي بروي ديگر؟! گفتم: نه فرودگاه كار ندارم، كيلومتر 20 جاده قم مي‌خواهم بروم. وقتي كه به مسير انحرافي و شهرك دفاع مقدس رسيدم، خيالش راحت شد، گفت: آهان، اينجا مي‌خواي بروي! گفتم نه، اينجا كار ندارم، برو جلوتر… از شهرك دفاع مقدس كه رد مي‌شدي، چند كيلومتري بايد در بيابان مي‌رفتي كه اين مسئله باعث ترس شديد او شد، واقعا ترسيده بود، هيچ وقت چهره او يادم نمي‌رود، وقتي كه از پيچ آخر رد شديم، سر در مصر باستان را ديد، آن مجسمه‌هاي عظيم 30، 40 متري، هنروران آقا و خانم با آن لباس‌هاي مصري… يك لحظه فكر كرد كه دارد خواب و رويا مي‌بيند كه وسط آن بيابان، اينها چه مي‌كنند! چون نمي‌دانست كه سريال يوسف(ع) در حال ساخته شدن است، يا اطلاعي نداشت. با لحن عجيبي به من گفت: داداش، جون مادرت بگو، اينجا كجاست؟ اينجا چه خبره، من كجام كه به او گفتم اينجا سريال تاريخي ساخته مي‌شود. به من گفت كه مي‌تواند، اينجا باشد، گفتم: آره. من رفتم گريم شدم و آمدم در محوطه كه ديدم، او همان طور در حال گشت و گذار است، رفتم نزديكش و دستم را به شانه‌اش زدم و گفتم اينجا چه مي‌كني؟ با حالتي خاص گفت: يك آقايي را آوردم، بازيگر بود، گفتم: كجاست؟ گفت: نمي‌دانم. وقتي كه متوجه شد، خودم هستم، يك بار ديگر غافلگير شد.

    دلخوري عمو از مطبوعات

    عمويم «حسين ياري» از مطبوعات دلخور است، عقيده او اين است كه توفيقاتي در دنياي هنر داشته، اما هيچ‌گاه مطبوعات آن را نديده، او حتي از جشنواره «رليجن تودي» در ايتاليا كه آنجا بازيگران نقش اول و دوم مرد و زن جايزه نمي‌گرفتند بلكه كلا يك بازيگر انتخاب مي‌شد كه عمويم براي بازي در فيلم «دم صبح» اين جايزه را از آن خود كرد، اما هيچ انعكاسي در مطبوعات ايران نداشت. عمويم هم گفت: وقتي كه مطبوعات، اخبار مرا پيگيري نمي‌كنند، پس من هم دليلي براي گفتگو نمي‌بينم… (خانواده‌سبز: خداوكيلي ياري خيلي درست مي‌گويد حق با اوست…)

    قربون خدا برم

    هميشه به خودم مي‌گويم، قربون خدا برم، آخر اين چه فيلمنامه‌اي بوده كه او نوشته، چقدر زيبا، «احسن القصص» به معناي واقعي است! اما بايد بگويم كه ساخت آن كار مشكلي بود، حالا شايد هم انتقادهايي به ساخت آن شده، اما تا درگير كار نباشي، نمي‌تواني متوجه شوي كه چقدر ساخت اين مجموعه مي‌تواند مشكل باشد. انتقادها هم در ابتدا به اين خاطر بود كه مردم دوست داشتند زودتر ادامه داستان را ببينند، در واقع عجول بودند و به همين خاطر عجولانه هم اظهارنظر مي‌كردند، اما بعد ديديم كه ديگر از انتقادها خبري نشد. وصال اين داستان، پايان بخش اين داستان است، همان زماني كه تمام برادران جمع هستند و يعقوب(ع)، يوسف(ع) را در آغوش مي‌گيرد.

    گريم سنگين

    بيشترين بازي را با محمود پاك‌نيت داشتم و از بودن در كنارش لذت بردم، چون انساني است بسيار خوش‌ذوق، مثبت و خوش‌فكر… كتايون رياحي هم فوق‌العاده بازي كرد به خصوص با آن گريم سنگين كه در مقطع پيري روي صورتشان انجام مي‌گرفت. آن همه «لاتكس» روي صورت براي پيري و سپس ليفتينگ براي جواني، وقتي پوست كشيده مي‌شود، خيلي به پوست فشار مي‌آورد، به خصوص، آن ماده‌هايي كه در زمان پيري دور چشم ايشان بود، اگر داخل چشم‌شان مي‌رفت، حتي مي‌توانست ايشان را نابينا كند، به همين خاطر كار حساسي بود

    محمود پاك نيت:

    فينال داستان با حضرت يعقوب تمام مي‌شود

    محمود پاك‌نيت ايفاكننده يكي از اصلي‌ترين نقش‌هاي سريال «حضرت يوسف(ع)» است. او كه سابقه زيادي در بازيگري دارد و از او تاكنون بازي در سريال‌ها و فيلم‌ها سينمايي زيادي را در كارنامه‌اش دارد، بدون شك يكي از ماندگارترين نقش‌هاي او «حضرت يعقوب» است. چند روز پيش با اين بازيگر مطرح به بهانه پايان اين مجموعه ديدني گفتگويي ترتيب داديم. او در قسمت‌هاي ابتدايي و پاياني اين مجموعه نقشي پررنگ ايفا كرده است، بخوانيد پرسش‌ها و پاسخ‌هاي او در مورد اين مجموعه را.

    خانواده‌سبز : از ادامه نقش‌تان در سريال «حضرت يوسف» و پايان آن بگوييد؟

    پاك‌نيت : به هر حال قصه اين طور ادامه پيدا مي‌كند كه پيراهن يوسف به كنعان مي‌رسد و حضرت يعقوب بينايي خود را به دست آورده و به سمت مصر حركت مي‌كند.

    خانواده‌سبز : فكر مي‌كنيد در اين مجموعه به شخصيت حضرت يعقوب به اندازه كافي پرداخته شده است؟

    پاك‌نيت : قصه، قصه حضرت يوسف است، اما تا جايي كه نياز بوده كه به روشن شدن شخصيت حضرت يوسف كمك شود، پرداخته شده است.

    خانواده‌سبز : انتقاداتي به غيرواقعي بودن بخش‌هايي از اين مجموعه وارد شده است، آنها را قبول داريد؟

    پاك‌نيت : تا جايي كه من اطلاع دارم فيلمنامه اين مجموعه به طور كامل با قرآن كريم و الميزان تطابق دارد و چيزي خارج از آن نيست.

    خانواده‌سبز : اينكه شما و خانم كتايون رياحي بيشترين دستمزد را براي بازي در اين سريال گرفتيد، حقيقت دارد؟

    پاك‌نيت : (مي‌خندد) اين را بايد از آقاي سلحشور بپرسيد، چون ما هيچ كدام نمي‌دانيم كه ساير بازيگران با چه مبلغ قراردادي حاضر به بازي در اين مجموعه شدند. آنچه لازم است بگويم اينكه دستمزدهاي بازيگران در اين سريال متعادل بوده است.

    خانواده‌سبز : در قسمت پاياني چقدر نقش حضرت يعقوب پررنگ‌تر مي‌شود؟

    پاك‌نيت : خواهيد ديد كه پايان داستان، حضرت يعقوب نقش پررنگ‌تري دارد و به نوعي فينال داستان با او تمام مي‌شود.

    خانواده‌سبز : بازي «زهير ياري» در نقش بنيامين را چگونه ديديد؟

    پاك‌نيت : او بازيگري تواناست كه سابقه زيادي در تئاتر دارد و طبيعتا انتظار مي‌رفت كه خوب از پس اين نقش برآيد كه فكر مي‌كنم موفق بوده است.

    خانواده‌سبز : جالب‌ترين خاطره يا اتفاقي كه از قسمت‌هاي پاياني اين سريال به ياد داريد، چيست؟

    پاك‌نيت : يكي از جذاب‌ترين خاطرات من لحظه ديدار حضرت يعقوب و يوسف در اواخر داستان است كه به نظر من اوج اين سريال مي‌‌باشد. آنها بعد از سي سال همديگر را مي‌بينند و صحنه‌هاي عجيبي رقم مي‌خورد.

    خانواده‌سبز : نمونه‌هاي خارجي داستان حضرت يوسف را هم ديده‌ايد؟

    پاك‌نيت : نديدم، اما شايد جالب باشد بدانيد كه شنيده‌ام كارتون اين داستان هم ساخته شده است.

    خانواده‌سبز : در قسمتي كه حضرت يعقوب نابينا مي‌شود، گريم متفاوتي داشتيد. از اين گريم در رسيدن به اين حس بگوييد؟

    پاك‌نيت : گريمورها بار بسيار سنگيني روي دوششان بود و چون تعداد آدم‌ها زياد بود بايد با دقت زيادي گريم مي‌كردند و زمان آن هم طولاني بود. ضمن اينكه تغيير چهره‌ها هم زياد بود. براي قسمتي كه حضرت يعقوب نابينا مي‌شود، لنز مخصوصي ساخته بودند كه در عالم واقعيت هم وقتي آن را به چشم مي‌زدي نمي‌توانستي چيزي ببيني. اين لنز ساختگي و فقط مربوط به اين بخش بود و پشت آن ديده نمي‌شد. البته چشم را مقداري اذيت مي‌كرد، اما آسيب نمي‌رساند.

    فكر مي‌كنم اين قسمت اوج گريم حضرت يعقوب بود. چون پيري، نابينايي و بيمار شدن حضرت يعقوب را به خاطر دوري از يوسف و بنيامين به تصوير مي‌كشد. چون اين فرزندان صادق‌تر از بقيه بودند فقدان آنها تاثير زيادي روي حضرت يعقوب مي‌گذاشت و فكر مي‌كنم گريم خوب، خيلي كمك كرد تا اين قسمت‌ه

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 8 می 2011
  • بدون نظر